مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

post

سلام سلام ... دلم برا همه تون خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد

ممنون از همه ی پیامهای زیبایی که برام گذاشته بودید و ببخشید که نگرانتون کردم

واقعا نمیتونستم بیام . روزای خیلی بدی رو گذروندم این روزا که امیر با عصا میتونه چند قدم راه بره

یه کم نفسم اومده سر جاش و اومدم اینجا . بعضی مواقع وسط همه ی

گریه ها و گرفتاریا دلم میخواست بیام و ازتون بخوام برام دعا کنین

مثل اون دفعه که برا زن داداشم دعا کردین و برآورده شد . ولی باور کنین دستی که تایپ کنم نداشتم

به هر حال هرچی بود گذشت و خوبی دنیا به اینه که میگذره

 تو ماه رمضون امیر یه تصادف وحشتناک کرد . خودش چند رو تو کما بود .

زد دو نفر دیگه هم کشت یکی هم از مرده بد تر سه تا پیرمرد که گوشه ی پیاده رو

روی نیمکت نشسته بودن . یه نفر هم تو ماشین روبه رو یی زخمی شد

به خاطر سرعت و سبقت غیر مجاز . چه روزای جهنمی .....

  و طبق معمول بیفکریا و پس گوش فراخیای امیر از بیمه ی ماشین هم گذشته بود

هیچی دیگه ... یه نظر شما من به جر گریه کاری میتونستم بکنم

امیر با هزار تا دعا و نذر و نیاز به هوش اومد ولی یه پاش با وجود عمل های زیاد و

هزینه ی آنچنانی بازم از یه پای دیگه اش کوتاه تر شد و تا اخر عمر باید لنگ بزنه

همینم خدا رو شکر دکترا  اول گفتن پاش قطع میشه ..

همه ی اتفاقای بد به کنار حرفای و حرکات آدمای بیشعور و کثافتی مثل جاریم هم به کنار

همه اش میگفت « آدم باید نیتش صاف باشه دلش پاک باشه تا خدا بد تو راهش نیاره » و

هزار تا حرفو حرکت دیگه . و من هردفعه سرمو میکردم طرف آسمون و میگفتم

خدایا ممنون که بهم فهموندی چه قدر بدم . شاید از این به بعد یه تکونی به خودم بدم

امیر با سند تا دوسال آزاده .

همین سند هم سودابه رو کشته همه اش میگه من که میدونم آخرش سندا به خاطر دیه

توقیف میشه امیر میخواد از کجا بیاره . هفته ی قبل هم داشت میگفت و امیر از تو اتاق بلند

گفت نترس نه قراره از تو بگیرم نه از ارثیه تون کم میشه برا همین این روزا چوب حراج

زده به کارگاه خودمم راضی هستم وقتی میتونیم چرا زیر بار منت باشیم بعدش هم خدا بزرگه

امیر میگه باید دیه ها رو بپردازم میخوام تاوان کاری رو که کردم بدم . هرچند

این چیزی رو عوض نمیکنه و اون پیرمردا زنده نمیشن ولی این تنها کاریه که میتونیم

آه ... خیلی پر حرفی کردم میدونم ولی دلم خیلی پر بود

همه تون رو دوست دارم ... فقط خواستم بگم چرا نبودم

خواستم بگم یه لحظه غفلت چه ها میتونه با آدم بکنه

خواستم بگم تو تو اون لحظه ای که دیگه از دست هیچ دکتری برا عزیزت کاری بر نمیاد

تو اون لحظه هایی که فقط از این اتاق به اون اتاق میری و هی نسخه عوض میکنی

هی پشت سر دکترا راه میافتی و با گریه التماس میکنی خدا یه گوشه داره

نگاهت میکنه و لبخند میزنه و میگه هیس .. آروم باش من اینجام ....

 

 

 


+ نوشته شده در سه‌شنبه 09 مهر 1392
ساعت 12:25 توسط شیرین | ارسال نظر(10)